گاهي دلت از سن و سالت مي گيرد
ميخواهي کودک باشي
کودک به هر بهانه اي به آغوش غمخواري پناه مي برد
و آسوده اشک مي ريزد

بزرگ که باشي

بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن کني ….

 

شده دلتنگ شوی، فاصله فرسنگ شود یاد شیرین کسی تیشه ی هرسنگ شود شده با بغض ترک خورده سلامی بکنی او جوابی ندهد، ثانیه ها هنگ شود شده شاعر بشوی شعر و غزل تب بکند قافیه، وزن و عَروضش، همگی لنگ شود ؟ یا در اندیشه دیروز به فردا برسی ناگهان دیر و زمان قصه ی دل تنگ شود شده در ساعت محکوم به دیوار اتاق چشم در چشم، گِره، زل بزنی آمدنش زنگ شود

مسافر من

قلبم بی تابانه بهانه ی کسی را میکند که بار سفر بسته و رفته است.

رفته و چقدر زود از یاد برده که

نگاهی بی صبرانه منتظر نگاه های اوست

که چقدر آغوشی تشنه ی بغل های اوست

و این قلب دیوانه ی من باید رنج بکشد و

صبوری کند.

تا از یاد ببرد صاحبش را.

تا عشقی که سراسر وجودش را به لرزه  می انداخت را فراموش کند.

و فراموش کند که روزی کسی بود

که برایش زندگی بود.


Loneliness is my least favorite thing about life. The thing that I'm most worried about is just being alone without anybody to care for or someone who will care for me. 
Anne Hathaway

 حکایت من

حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت 
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود

آدمی...

 

آدمی زنده است تاکی ؟

تا وقتی که سقف آرزوهایش آنقدر کوتاه نشود

که وقتی سرش را بالا آورد نتواند تکان بخورد

می دانی

از یک جایی به بعد مرگ تدریجی آرزوهایت آغاز می شود

از یک جایی به بعد

بی خیال تمام آرزوهایت می شوی

حاضری تمام دار و ندارت را بدهی تا یک بار

فقط یک بار دیگر به گذشته برگردی ...

گوش هایم را می گیرم!

چشم هایم را می بندم!

و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!
چقدر دردناک است فهمیدن...!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام  میمردیم...!!!

 

کاش باران بگیرد …
کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند…
و من همه ی دلتنگیهایم را رویش “ها” کنم…
و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم …               و خلاص…

 

 

نفسهای تو را آن روزها در شیشه پرکردم

آن روزهایی که هر آنی که می خواستم کنارم بودی

هوای روزهای بودنت را همچنان دارم...

همچنان دارم و از آن نفس می کشم

دیوانه ام نه.... دیوانه ای به تمام معنا ....

این برگ های زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه می افتند قرار است تو ازاین کوچه بگذری "

یغما گلرویی "

با بغضِ شکسته ابرها می بارند
آهسته به روی قبرها می بارند
ماندن دگر آرزوی آدم ها نیست
از کاسه تمام صبرها می بارند

خوابم نمیبرد...
به همه چیز فکر کرده ام ...
بیشتر به تو ...
ومیدانم که خوابی!!
قبل ازبسته شدن چشم هایت...
به همه چیز فکر کرده ای ...
به جز من!!

من بیخیال خواب 

توبیخیال .........بخواب!

اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن.....

اگر دستت به جایی می رسید دریغ نکن

معجزه زندگی دیگران باش!

این قانون کائنات است.....

معجزه زندگی دیگزان که باشی....

بی شک کسی معجزه ی زندگی تو خواهد بود.....!

لظفا کمی آهست تر از کنار هم عبور کنیم...

 

 

گفتمش بی تو دلم میمیرد!

گفت با خاطره ها خلوت کن

گفتمش خنده به لب میمیرد!

گفت با خون جگر عادت کن.

گفتمش با که دلم خوش گردد؟

گفت غم را به دلت دعوت کن.

گفتمش راز دلم راچه کنم؟


گفت با سنگ دلم صحبت کن...


به کسی که تنهات گذاشت بگو:

این تو بودی که باختی نه من

من کسی رو ازدست دادم که دوسم نداشت

ولی تو کسی رو از دست دادی که عشقت بود

 

د ،

کسی که تو را دوست دارد ،

 

حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشد ،

 

هرگز رهایت نخواهد کرد ، 

 

او یک دلیل برای در کنارت ماندن خواهد یافت!!!

 

 

 

او یک دلیل برای در کنارت ماندن خواهد یافت!!!

 

گاهی برای نوشتن خیلی دیر میشود وگاهی یک نقطه شروع کتابیست برای نوشتن

گاهی کسی نوشته ها را دوست دارد واما گاهی کسی هست که مشتاق نوشتن است.

نوشتن خیلی  سخت نیست اما

نوشتن هم کارهرکسی نیست،قلم از شوق و استعداد یک دل مینویسد

ازاحساسات خوشایندوناخوشایند یک قلب،

ازشادی ها وناآرامی های یک زندگی ازاشک و لبخند یک صورت

قلم را نمیتوان رام کرد،نمیتوان ساخت نمیتوان آن را به اجبار پرورش داد،

نوشتن قاعده و قانون نمیخواهد،نوشتن شوق وعلاقه نیازمنداست

او را باید دوست داشت،از آن لذت برد وریختن کلماتش رابر روی خط به خط دفتر خویش درک کرد.

یک قلم همیشه هست

دردستان یک نقاش،درمیان انگشتان یک معلم،درجامدادی یک دانش آموز وبلاخره

درمکانی برای فروش

یک قلم همیشه هست

اما من

آن را حرکت میدهم..میتوانم بنویسم یابکشم...امضا دهم یابفروشم

این منم که انتخاب میکنم.

و درانتها دل که نخواهد دست هم دل به کارنمیدهد

یک پزشک را هرگز نمیتوان به زور نویسنده کرد.

شاید اگر روزی

کسی پیدا شود که مرا برای خودم بخواهد

او را دوست خواهم داشت

من زندگی ام پر از داشته هایِ

خالیستـــ

...

غمگین دیدارم ...

ببین غمگین، ببین دلتنگ دیدارم... ببین خوابم نمی آید،

 

بیدارم... نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو: تورا بیش از همه کس دوست میدارم

به یاد خواهرم و پدر عزيز تر از جانم

شب را به گريه سركنم و روز را به داغ

                          روشن نميشود به سراي دلم چراغ
                                         خواهر سفر نمود و به جنت روانه شد
                                                   اكنون ستاره مانده و من مانده ام و فراق
                                                                مظلومه خواهرم، زفراقت كمان شدم
                                                                        بي تو چگونه پاي گذارم به باغ و راغ